_____________

_____________
دوستان

سالروز

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هر کسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد

وکتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلمم را بکنَم و دفتر را پاره کنم

وجلدش را به صاحبش پس دهم

وخود به کلبه ی بی در و پنجرهای بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت

                                    «دکتر علی شریعتی»

پ.ن: امروز تولد خودم و وبلاگم بود. چه راحت زمان داره می گذرهلبخندفکر می کردم اینجا بهتر از اینها باشه اما نبود. بعد از یکسال اعتراف می کنم که حرف های دلِ آدم فقط برای خود آدم ِ .

چهارشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٧ - ۸:۱۱ ‎ب.ظ

میلاد

تو از میان نارون ها ، گنجشک هاى عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردى

وقتى که شب مکرر می شد

وقتى که شب تمام نمی شد

تو از میان نارون ها ، گنجشک هاى عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردى

پ.ن : داداشى گلم امیر جان تولدت مبارکقلبماچ امیدوارم امسالت بهتر از پارسال باشه. یه سال هم که بزرگتر شدى زن بگیر برو دیگهزبان

یکشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٧ - ۱:۳٦ ‎ق.ظ

تکرار

چه قدر همه چی تکراریه. شب و روز تکرار می شه و می شه.گاهی یه اتفاقات جدیدی می افته اما اونها هم به مرور تکراری می شن و مگذره وبا این تکرارها پیر میشی تا اینکه می میری؛ یه عالمه زمانهای تکراری و تو برزخ می گذرونی تا قیامت می شه و بهشتی ها و جهنمی ها معلوم می شن.به فرض که بری بهشت، اونجا دیگه از همه جا تکراری تر ِ ! کنار نهرهایی که زیر درختان جاری است چه قدر بخوابی آخه؟!! چقدر هر چی خواستی و حاضر ببینی؟!! چقدر از میوه های بهشتی بخوری آخه؟!! توی بهشت هوس پاییز و زمستون کنی چی؟ بهشت اصلاً دریا داره؟!(اگه نداشته باشه که من دیگه بهش نمی گم بهشت! )

تا وقتی تو این دنیا و برزخ هستی می دونی که یه حادثه دیگه هم می خواد رخ بده؟ اما وقتی رفتی بهشت چی؟ اونجا که دیگه جاودانه است. یه جاودانه تکرار!! راه دیگه ای هم نیست.فکرش خسته ام می کنه...از جاودانه بودن ِ خوشم نیومد..حتی جاودانه بودن خوشی..تکرار...تکرار...تکرار..هه !!!!!

پنجشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٧ - ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ

کویر

دیدم در آن کویر درختى غریب

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

تنها نشسته اى،

بی برگ و بار، زیر نفسهاى آفتاب

در التهاب،

در انتظار قطره باران

در آرزوى آب.

 

ابرى رسید،

ـــ چهر ِ درخت از شعف شکفت.

دلشاد گشت و گفت:

«اى ابر، اى بشارت باران !

«آیا دل ِ سیاه تو از آه من بسوخت ؟!

 

غرید تیره ابر،

برقى جهید و چوب ِ درخت ِ کهن

بسوخت!

سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ

کشتی

کشتی در ساحل بسیار امن تر است اما برای این ساخته نشده است

جمعه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - ۸:٥٥ ‎ب.ظ

 

خاک تنها آغوشی است که وقتی به او پناه می بری و در برش آرام می گیری دیگر تا خدایش فرمان ندهد تو را رها نخواهد کرد

چه آغوش ِ مهربانی!

جایت همیشه خالی

دوشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٦ - ٤:٤۳ ‎ق.ظ

تنها اوست داننده همه چيز

دنيای جالبی‌‌‌‌‌ ِ.هميشه از جايی غافلگير می شی که اصلا انتظارش و نداری!خوب يا بدش مهم نيست.مهم اين ِکه ما بفهميم که هيچ هستيم در برابر همه چيز.مهم اين ِکه به دانسته هامون مغرور نشيم . ما هیچی نمی دونيم...هيچ...

پنجشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٦ - ۳:۳٠ ‎ب.ظ

فرياد

تو

صدایی که هیچ گاه در دل سکوت این شب،خاموش نمی شود. 

دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦ - ۱:٥٥ ‎ق.ظ

گل يا پوچ

ياد بچگی ام افتادم.

گل يا پوچ بازی می كرديم.

يه وقتها يكی كلك می زد و گل و پشتش قايم می كرد.

الآن شدم مثل بازی گل يا پوچی كه هر دو دست پوچه !!

 

دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦ - ٧:٢٩ ‎ب.ظ

مرد ِ کوچک

پام و که از در اتاق بيرون گذاشتم اولين چيزی و که حس کردم باد سرد ِ پایيزی بود.باد برگ ريزون..مثل هميشه کلی طول کشيد تا آماده شدم و رفتم کلاس..موقع برگشتن مثل موقع رفتن هوا سرد بود و سوزدار.سوار تاکسی که شدم يه پسر بچه بدو بدو اومد جلو و گفت:آقا می شه من و کنار دستتون سوار کنيد‌‌،پول ندارم.راننده هم با لبخند گفت:بپر بالا.

وقتی ماشين راه افتاد شروع کرد زير لب حرف زدن که : رفتم چيزی بخرم يه دفعه نگاه کردم ديدم پولهام تموم شده؛ پول داشتما اما نمی دونم چی شد؟!

دو تا زنی که کنار دستم بودن شروع کردن به آخی و الاهی گفتن اما..

راستش دلم سوخت.برای بچگی اش.برای غرور بچگی اش.برای دروغهايی که از ترس اينکه معلوم نشه دروغ هستن،آروم و زير لب می گفت.برای همهء اون دروغ هايی که می گفت تا غرور شکسته شده اش و بند بزنه..دلم برای بغضی که ته صداش بود سوخت...

نمی دونم چرا يه دفعه ساکت شد!!!موقع پياده شدن در و آروم باز کرد زير لب چيزی شبيه ‌دستت درد نکنه گفت و بی هيچ حرف ديگه ای پياده شد و دستاش و توی لباس کهنه و پاره اش کرد و توی تاريکی‌ ِ کوچه گم شد...با همهء بچگی اش چه قدر حس کردم که مرد ِ..هوا هنوز سرد بود......

شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦ - ٥:۳۱ ‎ب.ظ