پام و که از در اتاق بيرون گذاشتم اولين چيزی و که حس کردم باد سرد ِ پایيزی بود.باد برگ ريزون..مثل هميشه کلی طول کشيد تا آماده شدم و رفتم کلاس..موقع برگشتن مثل موقع رفتن هوا سرد بود و سوزدار.سوار تاکسی که شدم يه پسر بچه بدو بدو اومد جلو و گفت:آقا می شه من و کنار دستتون سوار کنيد،پول ندارم.راننده هم با لبخند گفت:بپر بالا.
وقتی ماشين راه افتاد شروع کرد زير لب حرف زدن که : رفتم چيزی بخرم يه دفعه نگاه کردم ديدم پولهام تموم شده؛ پول داشتما اما نمی دونم چی شد؟!
دو تا زنی که کنار دستم بودن شروع کردن به آخی و الاهی گفتن اما..
راستش دلم سوخت.برای بچگی اش.برای غرور بچگی اش.برای دروغهايی که از ترس اينکه معلوم نشه دروغ هستن،آروم و زير لب می گفت.برای همهء اون دروغ هايی که می گفت تا غرور شکسته شده اش و بند بزنه..دلم برای بغضی که ته صداش بود سوخت...
نمی دونم چرا يه دفعه ساکت شد!!!موقع پياده شدن در و آروم باز کرد زير لب چيزی شبيه دستت درد نکنه گفت و بی هيچ حرف ديگه ای پياده شد و دستاش و توی لباس کهنه و پاره اش کرد و توی تاريکی ِ کوچه گم شد...با همهء بچگی اش چه قدر حس کردم که مرد ِ..هوا هنوز سرد بود......